|
نويسنده فرشاد زاهدی
|
|
|
|
ياد هامون، ناخود آگاه ياد ساز دهني امير نادري را به ذهن مي آورد. اميروي آن فيلم آخر کار، ساز دهني را به دريا می افکند که تعلق به هيچ کس نداشته باشد و خود او نيز از وسوسه ي داشتنش رهايي يابد. هامون انگار، چند سالي بعد به صرافت افتاده بود که انگار کسي دوباره ساز دهني را از دريا بيرون کشيده، ساز دهني زخمي و زنگ زده دوباره دست نا اهلي افتاده بود و دوباره همه ي بچه ها آرزوي داشتنش را داشتند و اميرو که الان ديگر بزرگ شده بود و گوشه نشين غم معاش خويش، همچنان که محمد رضا شريفي نيا مي گويد، در ساوه فعلگي مي کرد و به همه ي اين بازي ها مي خنديد. علي عابديني با حميد هامون از جنون الهي مي گفت، از عشق، اما هامون در زندگي با جنون مي زيست و عشق را در نمي يافت. عشق مادي، جنون خاکي دوران او بود و از عشق به حق، يعني همان که هامون از علي عابديني مي آموخت، فقط در خيال خبري بود و در تاريخ سرزمين اش. از پايان نامه ي دکتري اش تا زندگي شخصي،
|
|
تاريخ بروز رساني ( 18 مرداد 1387,ساعت 15:48:59 )
|
|
ادامه مطلب...
|